میخواهم
 
تمام واژگانی را که می دانم

به دریا بریزم ....

و دوباره متولد شوم

دنیا را ببینم!

رنگ کاج را ندانم..

نامم را فراموش کنم...

هوییتم را هم!

دوباره در آینه نگاه کنم

کلمه دیروز را امروز نگویم...

برای خود یک چمدان بخرم

و از خود بپرسم معنی سفر را؟

واژگان تازه از دریا صبد کنم

آنها را شستشو دهم...

انقدر بمیرم تا زنده شوم....

شاید هم پرواز کنم...

در آسمان با ماه سخن بگویم..

با ستاره ها هم زمزمه کنم...

اینجا که نشسته ام در خانه..
 فکرم تنها و عاشقانه به یاد تو
پرواز میکنم در خیالم به امید وصال تو
گفتی باید تحمل کنم دوری
 باید عادت کنم به تنهایی

 چشم !

 صبر خواهم کرد.... 
صبر خواهم کرد....

فاصله زیاد نیست
 فقط به اندازه ی یک عمر!

و خدایی هم هست ...
و خدایی که هنوز
به صبوری من ایمان دارد....

عشق یعنی حسرت شبهای گرم
عسق یعنی یاد یک رویای نرم
عشق یعنی یک بیابان خاطره
عشق یعنی چهار دیوار بدون پنجره
عشق یعنی گفتنی با گوش کر
عشق یعنی دیدنی با چشم کور
عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت
عشق یعنی آخر خط بهشت

عشق یعنی گم شدن در لخظه‌ها
عشق یعنی آبی بی انتها
عشق یعنی یک سوال بی جواب
عشق یعنی راه رفتن توی خواب