آسمان دل من آفتابی بود

شباش مهتابی بود

اماالان ابری شده دل من

نه دلمن بلکه دل همه ی ما

دل می خواد گریه کنه دادبزنه

تاخداش و صدا کنه

بگه بااینکه دل ابری شده

ولی روزای آفتابی رو خیلی دوست داره

دلم من غصه نخورخورشیدطلوع می کنه

دلارودوباره پرنورمی کنه

دوباره هوای ابری آفتابی می شه

هوای تاریک مهتابی می شه

دلم غصه نخورخورشیدطلوع می کنه

دلارودوباره پرنور می کنه

 

اسیر

تورا می خواهم ودانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

زپشت میله های سرد وتیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

دراین فکرم که دستی پیش آید

ومن ناگه گشایم پر بسویت

دراین فکرم که در یک لحظه غفلت

ازاین زندان خاموش پربگیرم

به چشم مرد زندان بان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من ودانم که هرگز

مرایاری رفتن زین قفس نیست

اگرهم مرد زندانبان بخواهد

دگرازبهرپروازم نفس نیست

زپشت میله هاهرصبح روشن

نگاه کودکی خندد برویم

چومن سرمی کنم آوازشادی

لبش با بوسه می آید بسویم

اگرای آسمان خواهم که یک روز

از این زندان خاموش پربگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم

زمن بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوزدل خویش

فروزان می کنم ویرانه ای را

اگرخواهم که خاموشی گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای را

زندگی چیست

زندگی شاید یک خیابان درازاست که هرروز زنی بازنبیلی ازآن می گزرد

زندگی شایدریسمانی است که مردی با آن خودرا از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلی است که از که ازمدرسه برمی گردد

زندگی شاید عبورگیج رهگذری باشدکه کلاه ازسربرمی داردوبه یک رهگذر دیگربالبخندی بی معنی می گویدصبح بخیر.

زندگی شایدآن لحظه ی مسدودی است که نگاه من درنیمه ی چشمان تو خود را ویران می سازدو در این حسی است که من آن رابا ادراک ماه و دریافت ظلمت در خواهم آمیخت.